تبليغاتX
کشک و بادمجون با پیاز داغ اضافه


کشک و بادمجون با پیاز داغ اضافه



به قول سام سون " زندگی مثل یک جعبه ی شکلاته با مزه های مختلف . و تو باید تا آخر عمر همه ی اون شکلاتا رو بخوری . این فقط به شانس آدم بستگی داره که هر دفعه که دستشو بکنه اون تو یه شکلات تلخ دربیاد یا شیرین . فقط میتونم دعا کنم که توی این سی سال , همه ی تلخ هاشو خورده باشم ."


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:7 توسط نویسنده| |

گلاب به روتون , داشتم فکر میکردم چند درصد از مذکرهایی که تا حالا شناختمشون با بالای بدنشون ( کله شون ) فکر میکنن و چند درصد با پائین بدن...

جواب این سوال به طرز غمگینانه ای مأیوسم کرد ...

الان امکانش هست یه چند تا فحش درحد رکیک بنویسم اینجا ؟

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:14 توسط نویسنده| |

+ یعنی اگه حتی همه رو چراغ موشی بگیره , منو خاموشی میگیره .

+ ولی ویندوز 7 یه چیز دیگه ست .

+ یه سوال از آقایون محترم : روانشناسا میگن مردا دید نزدیکشون خیلی ضعیفه . یعنی واقعا از نزدیک نمی تونین جزئیات یه چیزو ببینین ؟ این واقعا برای من سوال شده .  


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 13:17 توسط نویسنده| |

قول دادم دیگه ...

.

بفرمایید ادامه ی مطلب , دم در بده      


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:12 توسط نویسنده| |

گفته باشما اصلا خوشم نمیاد آهنگ یاردبستانی رو گذاشتین رو تصویر فلسطینیا .

شماها یادتونه ما تو چه مقطع تحصیلی با دوستان فلسطینی همکلاس بودیم ؟

+ یعنی اگه فردا بلاگفا یهو دچار اختلالات غیرمترقبه نشه و مشکلی براش پیش نیاد , همتون پیتزا پپرونی مهمون من .

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:21 توسط نویسنده| |

بانوی فانوس بدست عزیز باز هم ما را به بازی فراخوانده ؛

آنچه در مورد کشک و بادمجون نمی دونید :

( خب مسلما خیلی چیزا نمی دونین )

1.  کشکی از همان بچگی دو چیز را خیلی دوست داشت : پول و شعر

2. کشکی از همان بچگی از دو چیز خیلی میترسید : سوسک و سرعت

3. کشکی از همان بچگی دو تا آرزوی بزرگ داشت : جهانگرد بشود , یک کارخانه ی لواشک سازی داشته باشد .

4. کشکی بچه کوچولوها را خیلی دوست دارد و ( غریبه که بینمون نیس ؛ بین خودمون بمونه ) بچه کوچولوها هم کشکی را دوست دارند .

5. یکی از بزرگترین شانسهای زندگی کشکی این است که قیافه اش سن و سالش را لو نمیدهد و کشکی از این بابت بسیار خوشحال است .

6. کشکی درس خواندن را دوست ندارد و در این مورد الکی دروغ نمی گوید که عاشق تحصیل علم است , در واقع همه میدانند که او عاشق تحصیل ثروت است .

7. کشکی آدم کم حرفیست و بچگیهایش , برخلاف بزرگیهایش , خیلی خجالتی هم بوده .

8. اگه مورد دیگه ای به ذهنم رسید حتما اضافه میکنم .

9. کشکی دوستاشو خیلی دوست داره .

* یک عده از دوستان عزیز بدون اینکه حتی خودمم بدونم , لطف کردن و به وبلاگ من رای دادن و منو صاحب یک لوح تقدیر کردن . دم همه شون گرم    

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:40 توسط نویسنده| |

اینقدر خوشم میاد از این آدمایی که یکی از اهداف بزرگ زندگیشون پوله   

ولی از خسیسا بدم میاد, گفته باشمــااااااا.

+ قالبش خوبه یا بازم عوض کنم به نظرتون ؟

+ تزکیه م تموم شد دیگه .

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:36 توسط نویسنده| |

- از آرشیو اون یکی وبم :

+ بهشت +

.......

مامان همیشه غر می زنه ٫ هنوز باور نکرده حکم تخلیه رو خیلی وقته دادن . آخه تو اون خونه ویلایی خیلی بهمون خوش میگذشت .

بابا هم هیچ وقت قبول نکرد همش تقصیر دله گی خودش بود .

من که هزار بار بهش گفتم : پدرم این سیبی که داری گاز میزنی مال خداست ! 

.

+ خدایا یعنی یه وقتایی تو زندگیم آدم بدی بودم ؟ اگه بودم معذرت میخوام .

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:23 توسط نویسنده| |

( به جون خودم من این سریالو نگاش نمی کنم فقط تبلیغشو دیدم ) اونجایی که پسره با لبخند به مامانش میگه : مادر میشه جزئیات شب عاشقانه ت با دوست پسرتو برام تعریف کنی .

و مامانه با یه عشوه ی خرکی نیگاش میکنه و میگه : اووووووه سانتیاگو !

من شیفته ی این رابطه ی صمیمی مادر و پسرم .

 

+ یعنی میشه آدم خیالش از بابت زندگی راحت باشه ؟

+ خدایا یعنی یه وقتایی تو زندگیم آدم بدی بودم ؟ اگه بودم معذرت میخوام .

+ چیزیم نیس که فقط دارم روحمو تزکیه میکنم .

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:18 توسط نویسنده| |

پروردگارا ، کامپیوترم را و ویندوزش را و همه محتویات درونش را جمیــــــعا به تو میسپارم . باشد که در پناه تو از هر شری در امان باشند .

+ یکی اذیتم میکنه ، دعا کنین بمیــــــره .

+ یعنی ممکنه بتونم در برابر وسوسه ی تغییر قالب مقاومت کنم ؟

+ خدایا یعنی یه وقتایی تو زندگیم آدم بدی بودم ؟ اگه بودم معذرت میخوام .

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:20 توسط نویسنده| |

قرص جوشانم را انداختم توی آب تا مطمئن شوم که برای نگرفتن آنفولانزا بدنم ویتامین کافی دارد و ریحانا را تماشا کردم با آن نیم تنه ی سبزش و فکر کردم که چند تا از ریحانه های کشورم تبدیل شده اند به ریحانا . و یادم آمد که چقدر بدم می آید از کشورم و مردمانش . زنانش و مـــردانش .

+ نوشتن این پست دلایل کاملا شخصی دارد .

+ من دوستانم را دوست دارم ، حتی اگر تو باور نکنی .

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:36 توسط نویسنده| |

آموزش از نوع خشانت بار !:

زن و دخترش وارد اتاق شدن . دختره هی دستشو میزد به همه چی ...

من : اینقدر دستتو نزن به در و دیوار . مگه تلویزیون نیگا نمی کنی ؟ هی دارن میگن دستتونو به جایی نزنین آنفولانزا میگیرین . این برنامه ها رو برای شماها میسازن دیگه ...

مادره : میام میزنم میشکنم اون دستتو پدر سگ . تو آدم نمی شی نزن دستتو به در و دیوار ...

من :

بچهه :

فک کنم داشت تو دلش به من فحش میداد ، ولی باور کنین نیت من خیر بود . 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:9 توسط نویسنده| |

قشنگترین قسمت مرخصی اینه که تا هر وقت شب که دلت خواست بیدار میمونی و تا هر وقت روز هم که خواستی میخوابی ، بی هیچ دغدغه ای . بدی اش اینست که تا می آیی عادت کنی به این اوضاع مرخصیت تمام شده و دوباره روز از نو روزی از نو ....

+ این یعنی مرخصیم تموم شد ، برگشتم خونه مون و هواپیما باز هم سقوط نکرد !

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:49 توسط نویسنده| |

یک چیزهایی توی دلم هست که میخواهم بنویسم , اما چون نمی دانم چیست نمی توانم بنویسم .

نخند , حس خوبی نیست .


* بعد نوشت : حال من خوب است , غمگین نیستم .   


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:3 توسط نویسنده| |

البته بچه ها حق دارن بازی کنن حتی توی آپارتمان ، ولی خب بزرگترها هم حق دارن آسایش داشته باشن حتی توی آپارتمان .

 

* اینجــــــــــــــا رو هم بروز کردیم . *

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:41 توسط نویسنده| |

با اونهمه تعریفی که ازش  کرده بودن انتظار داشتم قوی تر از اینا باشه ولی خب اونقدر بود که بخاطرش تا ساعت سه شب بیدار بمونم . هر چند دوست داشتم بهتر و قوی تر از این تموم بشه . در هر حال ارزش یه بار خوندنو داره : "روی ماه خداوند را ببوس " .


نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:43 توسط نویسنده| |

حضرت شکسپیر فرموده اند : به پسران خود در کودکی شیر سگ بدهید ، شاید در بزرگی وفا بیاموزند .

مسئلتن : اگر این کار را کردیم و در بزرگی پاچه گرفتند چه کنیم ؟

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:38 توسط نویسنده| |

میدونین اجبار یعنی چی ؟ یعنی تو آسمون باشی یهو هواپیما سقوط کنه . مجبوری بمیری .

ولی من زنده موندم . باور میکنین ؟ هواپیما سقوط نکرد .

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 10:55 توسط نویسنده| |

وقتی صبح به زور از خواب پا میشی ، وقتی اصلا دلت نمی خواد بیدار شی ولی مجبوی.... چقدر بدم میاد از این اجبارها .

چقدر آدم حالش گرفته میشه وقتی میبینه صبح همه تو خواب نازن ولی تو مجبوری بیدار شی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:33 توسط نویسنده| |

یکسال پیش در چنین روزی ، ناگهان ، این وبلاگ متولد شد .    

به همین سادگی ، به همین خوشمزگی   

کشک و بادمجون

                     طعم خوش زندگی !

                                                                       

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:48 توسط نویسنده| |

تو این شبای نقره ای که میگن قراره از آسمون فرشته بباره ، برای منم دعا کنین . 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:53 توسط نویسنده| |

وقتی قبض موبایلت میشه شش هزار تومن ، یعنی خیلی تنهایی . یعنی حتی اون وقتایی که داری از تنهایی خفه میشی بازم کسی رو نداری که بتونی باهاش دو کلمه حرف بزنی .

قبض موبایل شش هزار تومنی خیلی دردناکه !

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط نویسنده| |

سنگ مفت ، قالب مفت 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:20 توسط نویسنده| |

خودش در سراپای وجودش هنری نیست که نیست ، اما دوست داره از بقیه ایراد بگیره .

درک محتویات فکری بعضی آدما برام سخته .

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:9 توسط نویسنده| |

شما هم جای من بودین ناراحت میشدین خب . یه جوری برگشته میگه : صورتحساب تلفن همراه شما صادر و مهلت پرداخت تا فلان وقت میباشد ، که انگار میخوام پولشو بالا بکشم . یکی نیست بهش بگه مگه تا حالا دیر دادم پولتو که هر دفعه یادآوری میکنی ؟

نه ، شما باشین برنمی خوره بهتون ؟

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 21:30 توسط نویسنده| |

به آدما تا آخر عمرشون این فرصت داده شده که بتونن یک احمق باشن . 

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:56 توسط نویسنده| |

در راستای پست قبل ،جان چلسو خودش اومد تو ادامه ی مطلب تا ببینینش .

توضیحات اضافه : این سریالو شبکه ی فارسی ۱ میذاره و مطمئن باشید هیچ ربطی به جومونگ  نداره .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:15 توسط نویسنده| |

* کره سریالهای قشنگتری هم میسازه ها . ( قابل توجه دوستان صدا و سیمایی )

اگه این جان چلسو تموم بشه من چیکار کنم ؟

میخوام تموم بزای گله مو بفروشم برم کره دنبال جان چلسو بگردم ، شما نمیاین ؟          

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:4 توسط نویسنده| |

اینهمه ادعای دوستی و دوست داشتن ؟؟!

تو که دیگه میدونستی من تا مجبور نشم از کسی کمک نمی خوام . پس چرا ؟ اگه کاری نکردی حداقل یه تماس میگرفتی وانمود میکردی که برات مهمه . پس چرا مشکلای تو برای من همیشه مهمه ؟! این وقتاس که آدم دلش میگیره .

تو نامردی یا من احمقم ؟

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:42 توسط نویسنده| |

با بیست میلیون دلار میشه چه کارایی کرد ؟

چند تا مدرسه ساخت ؟ چند تا درمانگاه ؟ چند تا خانه ی بهداشت ؟ چند تا زندونی رو آزاد کرد ؟ چند تا بی خونه رو خونه دار کرد ؟ سطح بهداشت رو چقدر میشه بالا برد ؟ امنیت رو چی؟

با بیست میلیون دلار میشه خیلی کارا کرد . میشه همه شو صرف این کرد که ثابت کنیم آمریکا خیلی بده !

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:28 توسط نویسنده| |


Design By : Night Skin