تبليغاتX
کشک و بادمجون با پیاز داغ اضافه
نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط نویسنده
به مقداری انگیزه جهت گذران زندگی نیازمندیم .

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط نویسنده
رئیسمون که یادتون هست ؟ امروز دوباره گیر داده بود که لامپای اتاق کار من چرا روشنه ! و متعاقب اون همه رو خاموش کرد . یکی نیست به این بگه دیوونه اینجا محل کاره ، اتاق خواب نیست ! باور کنید از این بشر ...... تر آفریده نشده . حالا شما میتونین جای خالی رو با سلیقه ی خودتون با الفاظ زشت پر کنید .

همینجوری نوشت : امروز یه مریض داشتم اسمش شراب خاتون بود . کلی حال کردیم با این اسم .

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط نویسنده
دریک دور تسلسلی و طی یک تصمیم ا نتحاری ناگهان تصمیم گرفتیم عاشق شویم  ، " گزینه ی مناسب پیدا شود اگر ."     

اکنون نوشت : در راستای جوگیر شدن دوستان بنده از پشت همین تریبون شایعه ی شوهر کردن خود را شدیدا  تکذیب میکنم . بابا من فقط خواستم عاشق شم اونم فکر کنم دیگه کمبودهای عاطفیم برطرف شد

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط نویسنده
هذیان های شبانه ی دختری که خوابش نمی برد

اگه احیانا دوست داشتین با شعرها و دلنوشته های من آشنا بشین میتونین یه سر هم به اینجا بزنین .

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط نویسنده
خدای خوب من

فکر می کنم دیگر وقتش رسیده که شما هم یک خودی نشان بدهید .

باتشکر

کسی که دوستتان دارد .

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط نویسنده
                خدایا ... خدایا ... خدایا ... خدایا ... خدایا ...................

               خدایا ... خدایا ... خدایا ... خدایا ... خدایا ...................

               خدایا ... خدایا ... خدایا ... خدایا ... خدایا ...................

               خدایا ... خدایا ... خدایا ... خدایا ... خدایا ...................

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط نویسنده
در راستای قطع اکثر وسایل ارتباطی کشک و بادمجون جهت از سر گرفتن ارتباطات بسته ی پیشنهادی خود را بدین شرح اعلام میدارد :

۱- استفاده از کبوتر نامه بر ( با توجه به این که این روزها آدم به سایه ی خودش هم نمی تواند اعتماد کند چه رسد به کبوتر این پیشنهاد در همین جا منتفی می گردد ! )

۲- استفاده از دود ( به شرط اینکه دودهای ارسالی با آلودگیهای دودی شهرها قاطی نشود ! )

۳- تله پاتی .  (( کشک و بادمجون این روش را تائید و آن را به همه ی دوستان پیشنهاد میدهد . ))

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط نویسنده
چه ماه پر حادثه ای را برای بدنیا آمدن انتخاب کردم  . 

 

بعد نوشت : ممنون از همه ی دوستای گلم   

ممنون از بچه های باصفای تیم والیبال شاهین   

به امید روزهای شاد . 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط نویسنده
پزیا هیچی نگفتن

زار و زار گریه میکردن پریا

          مثل ابرای بهار ........

                                     ............

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط نویسنده
نقطه

سرخط ........

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط نویسنده
بچه : مامان پول بده بستنی بخرم

مامان : بیا این ده تومن مال تو

بچه : مامان با ده تومن که کوفتم نمی دن به آدم

مامان : بچه حرف مفت نزن ندیدی آمارو نرخ تورم داره هر روز میاد پایین تا تو برسی سر کوچه بستنی میشه ده تومن

بچه : مامانی نمی شه آمارو نقطه ای محاسبه نکنی . 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 توسط نویسنده
* خدا رو شکر امشب هم قسمت آخر سریال جومونگ هزارچهره ی انتخاباتی رو میذاره از فردا شب راحت میخوابیم .

* عنکبوت بینوا با چنان حوصله ای داشت خونشو می ساخت که دلم نیومد قصر آرزوهاشو خراب کنم ، نشستم و اونهمه سرعت و ظرافت رو تماشا کردم .

* عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره .....

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط نویسنده
۱- خیلی تلخه اگه بفهمی دستی که آتیش به زندگیت زده ، از آستین خودی بیرون اومده بود ...

۲- باید منو پیدا کنی ، شاید هنوزم دیر نیست !

۳- دلم میخواد زمینه ی قالب وبلاگم سفید باشه .

۴-دیگه همین . 

 ۵- چه زود آرزوم برآورده شد 

۶- مرسیییییییییییییییییی 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط نویسنده
۱- این رفیقمان عجب اعتماد به نفس خوبی دارد . حیف که هیچ چیز خوب دیگری ندارد .

۲- خانم همسایه ی ما که اصلا اهل سیاست نیست میگوید میخواهد رای بدهد چون دوست دارد رئیس جمهورش خوش تیپ باشد .

۳- جلوی دوربین زشت است آدم در باره ی خواهر مادر رقیبش حرف بزند ، خوبیت ندارد .

۴- ما از پشت همین تریبون از رفیقمان تشکر میکنیم که در این چهارسال به ما امنیت داده اند . ما هر وقت چشممان به عکس علیرضای کوچولوی شهرمان می افتد ، به آن چشمهای معصومش که نگاه میکنیم یاد این واژه ی بی معنای امنیت می افتیم  و نمی دانیم چرا دلمان گریه میخواهد .

۵- من رای میدهم . رای سبز .

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط نویسنده
حالا آدم صبح بیدار میشه با عجله میره دو لقمه صبحانه بخوره بره سر کارش ، بعد یهو میبینی اون گربه سفیده هست که همیشه میاد تو حیاط خونمون ، هی داره واسه خودش زیر این گلای یاس راه میره . تا اینجاش که خوبه ، بعد می بینی یه گربه غریبه هم داره اونور باغچه هی رژه میره . بعد اینا هی با عشوه همدیگه رو نیگا میکنن و هی ادا اطوار در میارن و هی رفتار عشقولانه ازشون سرمیزنه بی ادبا که آدم حرصش در میاد . میری پنجره رو باز میکنی اون گره غریبه زود در میره . بعد این گربه سفیده یه جوری با حسرت نیگاش میکنه که آدم دلش کباب میشه واسش .

ولی خب ، تقصیر من چیه ، میرفتن یه گوشه کناری دور از چشم ، کسی هم کاری به کارشون نداشت اونوقت . زشته آخه جلوی چشم بقیه .!

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط نویسنده
کتاب آداب معاشرت

فصل هفدهم :  * آداب زندگی اجتماعی *

این روزها کمتر هوای تمیز پیدا میشود . در خیابان سیگار نکشید .

حتی پرنده ها هم نباید سیگار به نوک پرواز را به خاطر بسپارند .

در مکانهایی که سیگار کشیدن ممنوع است ، سیگار نکشید . در مکانهایی هم که سیگار کشیدن آزاد است ، اجباری نیست که سیگار بکشید ، مخصوصا اگر سیگاری نیستید .

- از آسانسور فقط برای خودتان استفاده نکنید . برای دیگران هم جا بگذارید .

اگر در آسانسور خانم ریش داری را دیدید به او خیره نشوید . ( البته اگر ریش هم نداشت به او خیره نشوید . )

در آسانسور سیگار نکشید .

در آسانسور آرایش نکنید .

در آسانسور به آنها که پشت به شماست ادا درنیاورید .

اگر آسانسور خراب است ؟ عصبانی نشوید . یادتان باشد که شما یک جفت پا هم دارید و می توانید از پله ها استفاده کنید .

در پله ها : به صورت گروهی تمام عرض پله ها را نبندید .

جیغ نکشید .

هیچ گاو و گوسفندی را از پله ها بالا نبرید . حتی اگر برای خنده باشد . ( یادتان باشد که این چیزها گاوها و گوسفندان را نمی خنداند . )

در وقت پایین آمدن از پله ها ، افراد مسن باید بعد از شما پایین بیایند . شاید برای این است که اگر افتادند ، روی سر شما بیفتند و کمتر صدمه ببینند .

و مهمتر از همه این که فراموش نکنید :

در همه جا و همه حال ، قوی تر ها باید از ضعیف تر ها حمایت کنند ...

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم خرداد 1388 توسط نویسنده
                   *  عروسک کوکی عزیزم تولدت مبارک *     

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم خرداد 1388 توسط نویسنده
آداب معاشرت ۲ :

 فصل دوم * سلام کردن به دیگران *

سابقا در روستاها همه به هم سلام می کردند ولی حالا جمعیت کره ی زمین آنقدر زیاد شده که دیگر وقتی نمی ماند تا به همه ی مردم سلام کنیم .

چگونه باید سلام کرد : خیلی آسان است ، بگویید سلام .

- میان دوستان صمیمی : به به سلاااااااااام .

- به یک خانوم : سلام خانوم .

- به یک آقا : سلام آقا .

- به یک اسب  : سلام آقا اسبه .

- اگر اسب ماده است : سلام مادیان خانوم .

مجبور نیستید به اینها سلام کنید :

- به آشنایی که در حال زدن صندوق بانک است .

- به فردی که در حال خودکشی است ( اول او را نجات دهید بعد سلام کنید . )

آداب دست دادن :

به فقیری که دستش را پیش آورده نباید دست بدهید . بلکه سکه ای در کف دستش بگذارید.

دست آشپزها را نبوسید . خصوصا اگر ماهی پاک کرده باشند و یا سیر و پیاز رنده کرده باشند .

توجه : اگر سرماخورده اید و آب از بینی تان میچکد ، دست هیچ کس را نبوسید ......

ادامه دارد...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط نویسنده
چند جمله از کتاب آداب معاشرت برای دختران و پسران :

فصل سیزدهم " آداب مکالمه "

سخنان درشت و حرفهای نا بجا :مردم برای برادر حرمت بیشتری قایل اند و کمتر فحشی را به او نسبت میدهند . در واقع هنوز فحش های مربوط به برادر به بازار نیامده است ...

- کی و چه وقت می توان گفت * خفه شو ! * :

خفه شو را فقط در موارد استثنایی می توان بکار برد . مثلا زمانی که کسی موافق تبعیض نژادی است .در این صورت به یک بزرگتر یا پیرتر بایدگفت " لطفا خفه شوید ! "

ولی پیر به جوان میتواند بگوید " جوان خفه شو ! "

- ادامه ی این مطالب را در آینده خواهم نوشت . خواندن این کتاب به همه ی دوستان توصیه میشود . 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط نویسنده
سوار تاکسی شدیم جناب راننده ی محترم در عرض ده دقیقه ده هزار و دویست و هفتاد و دو بار بوق زد . عجب انسانهای آلودگی صوتی ایجاد کنی !

پ . ن  : بی فیس بوکمان کردند ، خدا بی فیس بوکشان کند .

 


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم خرداد 1388 توسط نویسنده
- چقدر این روزها ، ساده ، می گذرند .

- چقدر این روزها حوصله ام زود سر می رود .

- چقدر این روزها دلم میخواد یک هفته برم تو جنگل زندگی کنم .

- تصمیمم عوض شد . من هم رای میدهم . به یاد هیجان سالها پیش که به او رای دادم .

 اکنون نوشت : بلاگفای عزیز اینقدر با روح و روان جوونای مردم بازی نکن .


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 توسط نویسنده
مکالمه ی دو نفر در راهروی آزمایشگاه :

خانوم اولی : عروسم حالش بده ، نه ماهه حامله است .

خانوم دومی : نه ماه اولشه یا نه ماه آخرش ؟ !!!!!!!!!!!!!!

شاید نوشت : شاید عروس خانومه فیل بوده !!

دوباره نوشت : احتمالا بعد از افزایش زمان مرخصی زایمان ، زمان حاملگی هم افزایش یافته !

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط نویسنده
خدا را شکر که همه چیز اینجا اسلامی است !

درخواست الکل دادیم . خدمه رفت و برگشت که گفته اند الکل را با بتادین مخلوط میکنیم بعد میدهیم ! گفتیم برایشان توضیح می دادید که برای محلول سازی می خواهیم ، بتادین به چه دردمان میخورد . دفعه ی اولمان هم که نیست . گفت گفته اند برای اینکه خدای ناکرده استفاده ی غیر خداپسندانه از الکل خالص نشود این دستور را داده اند !!

من   : برو بگو کشکی گفته یا همین الان الکل را می دهید یا میرویم حراست از شما شکایت میکنیم بابت این تهمت !

خدمه ی مهربان خوشحال از اینهمه ابهت کشکی ، رفت و با کوله باری از الکل بازگشت .     باز گفتیم خدا را شکر که مملکت اسلامی است . عزیزان به هر ترفندی ، می خواهند ما را بیاندازند توی بهشت . 

 

* تولد نوشت : علی کوچولوی عزیز تولدت مبارک *

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط نویسنده
اینکه بعضی پسرا دوست دارن زیرابرو بردارن البته به خودشون مربوط میشه ولی دیگه اینقدر باریک و هشت یه خورده تابلو نیست به نظرتون ؟

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 توسط نویسنده
درباره وبلاگ
این یک وبلاگ است .
آن را نخورید ،
آن را بخوانید .


آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
Blog Skin